یادداشت های کم و بیش روزانه یک رفیق |
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط اتنا قجری
|
رفیق را دوست دارم، حالا شاید دیگر قسمتی از من شده، به خصوص که با نام خودم هست، به بعضی از اونهایی هم که لینک کردم احساس خاصی دارم.... قبلا هم وبلاگ داشتم ولی این یه چیز دیگه است، بهش فکر می کنم برام اهمیت داره و بخاطرش میام.... به خصوص الان که وبلاگم به حضور خیلی ها روشن گشته. اگر وبلاگم مثل منشور مسافران حرف می زد از عشق هایش می گفت و اینکه اگر یک روز نیام چقدر غمگینه! زهرا-ض یک کار جالب کرد و نظرش را درباره بعضی از اونها که لینکشان کرده بود گذاشت من هم در این فکرم..... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط اتنا قجری
|
ما ایرانی ها اهل کار و تلاشیم و حتی خیلی از ماها کارهای زیادی را برای رضای خدا بدون درخواست دستمزد برای دیگران انجام می دهیم و اعتقاد داریم به اینکه کار=عبادت است و این فرمایش حضرت علی (ع) که بهترین تفریح کار است را با دل و جان قبول داریم. اما در جوامع توسعه یافته کار به عنوان شری واجب و امری مصدع تلقی می شه و غربی ها به دنبال ایجاد بهشت زمینی ای هستند که در آن کار به حداقل و تفریح و عیاشی به حداکثر برسد! و برای دست یابی به این هدف بقیه کشورها را باید فدای خودشان کنند. کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب ، مجموعه ای از مقالات شهید آوینی که در آن زمان در مجله جهاد به چاپ می رسیده از این کتاب هایی است که اطلاعت خوبی درباره غرب و دیدگاههایشان نسبت به ما و بلاهایی که دارند سر ما می آورند می دهد.
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط اتنا قجری
|
1- نیایش های شهید دکتر چمران ، کتابی است که هر موقع می خوانمش غرق معنویت و عرفان آن بزرگوار می شم آنقدر زیبا با خدا صحبت می کنند که مست مست می شوی . می خواستم یکی از نیایش هایشان که هر دفعه می خوانم فوق العاده رویم اثر می گذارد را بزارم اما طولانی بود منصرف شدم از تایپ کردن! به این فکر می کنم که ایران ما چه آدمهای بزرگی داشته که حالا با نام شهید قلب هایمان را تسخیر کردند سرگذشت هر کدامشان به نحوی حیرت آور است ، شهید چمران که دیگر جای خود دارد..... این دو نیایش هم از ایشان هست: خدایا بگزار دریا باشم ، ساکن و ساکت که طوفان های سخت هم مرا به هیجان نیاورد خدایا قلبم را مثل آسمان صاف و پاک کن که لکه کدورتی از اعمال خلاف دیگران بر ساحتش ننشیند.
2- شنیدم کتاب قانون از اون فیلم باحالا با مفهومه. فردا صبح می خوام برم ببینم. آخرین فیلمی که تو سینما دیدم بی پولی بود وقت بیرون اومدن پشیمان از انتخاب فیلم بودیم با دوستام همگی دبرس شدیم. ...................................................................................................................... بعد التحریر: کتاب قانون فوق العاده بود . فیلمی با مفهوم و جالب و گریه دار. امروز برای دومین بار می خوام برم ببینمش شما هم حتما برید ببینید. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط اتنا قجری
|
می شوم من غرق دریا می زنم هر دم صدایش کشتی عشق است این جا می رود با ناخدایش **************** شعری از عمق وجودم می سرایم از برایش اشکهایم را ضمیمه می کنم با هر کلامش *************** چشم هایم خیس و خسته می شود از اشک هایم ذکر هایم می شود گم در میان گریه هایم ************* کفتران گنبدش را می کنم با دانه مهمان روز میلادت مبارک ای رضا جانم رضا جان.
راستش نمی خواستم با حرف های خودم به روز کنم ، این روزها بدجوری مغزم قفل کرده و شاید اگر می نوشتم دبرس کننده می شد نوشته ام... برای موضوع به این مهمی هم نمی شود که به روز نکرد. این شعر را هم همه ی این جایی می دانند که از کجا آوردم نیازی به توضیح ندارد.... نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط اتنا قجری
|
I dreamed I had an interview with God نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط اتنا قجری
|
دخترک چه شاد بود و دوست داشتنی... گل لبخند همیشه روی لبهاش بود... و چشماش پر از برق امید... می شد از هر چشمش هزارتا ستاره بچینی... و سیب سرخ گونه هاش از نشاط و شادابی درونیش خبر می داد... هزارتا فکر خوب توی سرش داشت.... هزارتا امید و آرزو برای آیندش داشت... اسب خیالش چه بی بند به همه جا می تازید... دلش دائم در شور و نوا بود... می خواست برای خودش کسی بشه... می خواست دل پدر و مادرش و شاد کنه... می خواست به مادر بزرگ ثابت کنه که دعاهایی که واسش می کنه اثر داره.... دخترک بی تاب بود... پر از شور جوانی... روی پا بند نبود... به رویاهاش پر و بال می داد درست مثل وقتی که کودک بود... دل کندن از عالم کودکی برایش از هر کاری سخت تر بود... دخترک با تمام وجود زندگی رو دوست داشت...بهش عشق می ورزید.... فکر می کرد چه شانس بزرگی آورده که به این دنیا اومده.... لبخند رضایت از زندگی یک لحظه از لبهاش دور نمی شد... و قلبش عاشق بود.... عاشق هر چیز عشق ورزیدنی.... عاشق شادی.... عاشق شور...عاشق عشق ورزیدن... دخترک مثل همه دخترهای شاد ایرانی بود.....
روز دختتتتتتتتتتتتتتتران گل ایرانی مبببببببببببببببببارک.....همه اتون و عاشقونه دوست دارم..... همیشه شاد شادشاد باشید در پناه خدای مهربببببببببببببببون
این مطلب از وبلاگ خانم پوریادگار کپی زده شد. خودمان ذوق نوشتن فعلا نداریم! نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط اتنا قجری
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط اتنا قجری
|
پرسپولیس چشم و چراغ ایران زنده باشید به شاید ای دلیران.....
چند روز پیش قاطی نوارهای قدیمی ، نوار قرمزته قاسم افشار رو پیدا کردم و بعد از سی بار جلو عقب رفتن ! بالاخره به قرمزته رسیدم. یک چیزهایی می گفت که آدم شاخ در می آورد! قرمزته چشم و چراغ ایران..... ،پرسپولیس بی ستاره این روزها که باید برای نباختنش دعا کنیم و مساوی کردنش را جشن بگیریم در آستانه دربی قرار گرفته ، تنها کاری که می توانیم بکنیم دعا کنیم که نبازه..... ! البته پیروز ی در موقعیت های حساس خوب بازی می کند(قبلا ها که اینجوری بود الان را نمی دانم) می خواستم نوار رو تبدیلش کنم و بزارم اینجا اما کار کردن با برنامه اش را بلد نبودم!!! ولی به زودی می زارمش برای طرفداران پرسپولیس..... نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط اتنا قجری
|
بعد از یه مدت طولانی بیم و امید امروز بالاخره تمام شد ، تمام شدنی که تازه آغاز راهه..... تو این مدت هر وقت دلم می لرزید به این فکر می کردم که خدا خیلی مهربون هست خیلی بیشتز از درک و فهم ما و می دانستم که او با رحمانیتش با من رفتار می کند نا با عدلش....
امروز انقد رخوشحالم که خدا می داند فکر کنم اولین موفقیتی باشد که خودم براش خیلی حرص خوردم!!! دلم می خواد مثل باران ببارم و همه را در شادی ام سهیم کنم... تازه می فهمم که می گن در شادی های ائمه از آنها چیزی بخاهید که قطا جوابتان را می دهند.... الان انقد ردلم میخاد برم بقیع اونجایی که فقط از پست شیشه های تلویزیون دیدمش.....
کاش می شد بیام یه روز به اون مقام پاکتان سلام بدم درود بگم دلم می خاد گریه کنم پای اون خرابه ها اشک بریزم ناله کنم کاش می شد دعام کنید دعام کنید که زود بیام زود بیام و با گریه هام حریمتون را بشورمنوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط اتنا قجری
|
همیشه اول مهر که می شد بچه ها خیلی خوشحال بودند از اینکه دوباره به مدرسه می رود دیروز هر بچه ای را که می دیدم دقیقه نودی بود و تازه یادش افتاده بود کیف و دفتر و کتاباش رو مرتب کند. هیچ کدام هم از اینکه می خواستند بروند مدرسه خوشحال نبودند! نمیدانم چرا با اینکه بعد از 3 ماه علافی! بالاخره درس خواندن شروع می شه و با وجود کیف نو و کفش نو کتاب دفترهای نو و... باید از اول مهر خیلی خوشحال بودند.... برعکس من همیشه مهر را دوست داشتم و از اومدنش خوشحال بودم ، امروز هم از صبح انرژی فوق العاده ای دارم که مهر آمد.... چند روز دیگر می خواهم بروم برای ثبت نام دانشگاهم ، اگه خدا بخواهد ما هم می خواهیم قاطی مرغا بشیم . چند وقتی بود که فرصت نمی کردم بیام و خلاصه شرمنده رفقایی که بیادمان بودند شدیم اما از این به بعد زود زود میام....
زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ، گاه باید خندید بر غم بی پایان... بعدالتحریر: چند وقتی بود که به یادش بودم، هر سال که می رفتیم تهران خیلی دلم می خواست بریم خونشون اما نمی شد.... وقتی فهمیدم رفته دلم بدجوری گرفت خدا به خانواده اش صبر بده. عمو حسن ، عمویی که عمویم نبود ، اما خیلی دوستش داشتم شاید بیشتر از عموهام.... خاطرات خوش بچگی با او و خانواده اش از یادم نمی رود هیچ وقت ...امروز بعد از ظهر خبر دادند که رفته دلم بدجوری گرفت... خدا بیامرزدش. یک عالمه حرف داشتم برای گفتن ذوقم کور شد. |
|