1- نیایش های شهید دکتر چمران ، کتابی است که هر موقع می خوانمش غرق معنویت و عرفان آن بزرگوار می شم آنقدر زیبا با خدا صحبت می کنند که مست مست می شوی .
می خواستم یکی از نیایش هایشان که هر دفعه می خوانم فوق العاده رویم اثر می گذارد را بزارم اما طولانی بود منصرف شدم از تایپ کردن!
به این فکر می کنم که ایران ما چه آدمهای بزرگی داشته که حالا با نام شهید قلب هایمان را تسخیر کردند سرگذشت هر کدامشان به نحوی حیرت آور است ، شهید چمران که دیگر جای خود دارد.....
این دو نیایش هم از ایشان هست:
خدایا بگزار دریا باشم ، ساکن و ساکت که طوفان های سخت هم مرا به هیجان نیاورد
خدایا قلبم را مثل آسمان صاف و پاک کن که لکه کدورتی از اعمال خلاف دیگران بر ساحتش ننشیند.
2- شنیدم کتاب قانون از اون فیلم باحالا با مفهومه. فردا صبح می خوام برم ببینم. آخرین فیلمی که تو سینما دیدم بی پولی بود وقت بیرون اومدن پشیمان از انتخاب فیلم بودیم با دوستام همگی دبرس شدیم.
......................................................................................................................
بعد التحریر:
کتاب قانون فوق العاده بود . فیلمی با مفهوم و جالب و گریه دار.
امروز برای دومین بار می خوام برم ببینمش شما هم حتما برید ببینید.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
می شوم من غرق دریا
می زنم هر دم صدایش
کشتی عشق است این جا
می رود با ناخدایش
****************
شعری از عمق وجودم
می سرایم از برایش
اشکهایم را ضمیمه
می کنم با هر کلامش
***************
چشم هایم خیس و خسته
می شود از اشک هایم
ذکر هایم می شود گم
در میان گریه هایم
*************
کفتران گنبدش را
می کنم با دانه مهمان
روز میلادت مبارک
ای رضا جانم رضا جان.
راستش نمی خواستم با حرف های خودم به روز کنم ، این روزها بدجوری مغزم قفل کرده و شاید اگر می نوشتم دبرس کننده می شد نوشته ام... برای موضوع به این مهمی هم نمی شود که به روز نکرد.
این شعر را هم همه ی این جایی می دانند که از کجا آوردم نیازی به توضیح ندارد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
I dreamed I had an interview with God
در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم
God asked
خدا از من پرسید
?So you would like to interview me
مایلی از من چیزی بپرسی؟
I said, If you have the time
من گفتم، اگر وقت داشته باشید
God smiled
با لبخندی گفت
My time is eternity
وقت من ابدی است
?What questions do you have in mind for me
چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
I asked
پرسیدم
?What surprises you most about human kind
چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
God answered
خدا پاسخ داد
That they get bored with childhood
آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند
They rush to grow up, and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make money
اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند
And then
و سپس
Lose their money to restore their health
ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند
That by thinking anxiously about the future
چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند
They forget the present
که از زمان حال غافل می شوند
Such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند
And not the future
و نه در آینده
That they live as if they will never die
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد
And die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
God's hand took mine
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
And we were silent for a while
و ما برای لحظاتی سکوت کردیم
Then I asked
سپس من پرسیدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
?What are some of life's lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد
To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
But they can do is let themselves be loved
اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند
To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند
But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشند
To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند
But simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند
To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند
But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند
But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
Thank you for your time, I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
?Is there anything else you would like your children to know
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟
God smiled and said
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد
Just know that I am here
فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنها" هستم
ALWAYS
همیشه
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
دخترک چه شاد بود و دوست داشتنی... گل لبخند همیشه روی لبهاش بود... و چشماش پر از برق امید... می شد از هر چشمش هزارتا ستاره بچینی... و سیب سرخ گونه هاش از نشاط و شادابی درونیش خبر می داد... هزارتا فکر خوب توی سرش داشت.... هزارتا امید و آرزو برای آیندش داشت... اسب خیالش چه بی بند به همه جا می تازید... دلش دائم در شور و نوا بود... می خواست برای خودش کسی بشه... می خواست دل پدر و مادرش و شاد کنه... می خواست به مادر بزرگ ثابت کنه که دعاهایی که واسش می کنه اثر داره.... دخترک بی تاب بود... پر از شور جوانی... روی پا بند نبود... به رویاهاش پر و بال می داد درست مثل وقتی که کودک بود... دل کندن از عالم کودکی برایش از هر کاری سخت تر بود... دخترک با تمام وجود زندگی رو دوست داشت...بهش عشق می ورزید.... فکر می کرد چه شانس بزرگی آورده که به این دنیا اومده.... لبخند رضایت از زندگی یک لحظه از لبهاش دور نمی شد... و قلبش عاشق بود.... عاشق هر چیز عشق ورزیدنی.... عاشق شادی.... عاشق شور...عاشق عشق ورزیدن... دخترک مثل همه دخترهای شاد ایرانی بود.....
روز دختتتتتتتتتتتتتتتران گل ایرانی مبببببببببببببببببارک.....همه اتون و عاشقونه دوست دارم..... همیشه شاد شادشاد باشید در پناه خدای مهربببببببببببببببون


این مطلب از وبلاگ خانم پوریادگار کپی زده شد.
خودمان ذوق نوشتن فعلا نداریم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط اتنا قجری
|
پرسپولیس چشم و چراغ ایران زنده باشید به شاید ای دلیران.....
چند روز پیش قاطی نوارهای قدیمی ، نوار قرمزته قاسم افشار رو پیدا کردم و بعد از سی بار جلو عقب رفتن ! بالاخره به قرمزته رسیدم.
یک چیزهایی می گفت که آدم شاخ در می آورد! قرمزته چشم و چراغ ایران..... ،پرسپولیس بی ستاره این روزها که باید برای نباختنش دعا کنیم و مساوی کردنش را جشن بگیریم در آستانه دربی قرار گرفته ، تنها کاری که می توانیم بکنیم دعا کنیم که نبازه..... ! البته پیروز ی در موقعیت های حساس خوب بازی می کند(قبلا ها که اینجوری بود الان را نمی دانم)
می خواستم نوار رو تبدیلش کنم و بزارم اینجا اما کار کردن با برنامه اش را بلد نبودم!!! ولی به زودی می زارمش برای طرفداران پرسپولیس.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
بعد از یه مدت طولانی بیم و امید امروز بالاخره تمام شد ، تمام شدنی که تازه آغاز راهه.....
تو این مدت هر وقت دلم می لرزید به این فکر می کردم که خدا خیلی مهربون هست خیلی بیشتز از درک و فهم ما و می دانستم که او با رحمانیتش با من رفتار می کند نا با عدلش....
امروز انقد رخوشحالم که خدا می داند فکر کنم اولین موفقیتی باشد که خودم براش خیلی حرص خوردم!!! دلم می خواد مثل باران ببارم و همه را در شادی ام سهیم کنم...
تازه می فهمم که می گن در شادی های ائمه از آنها چیزی بخاهید که قطا جوابتان را می دهند....
الان انقد ردلم میخاد برم بقیع اونجایی که فقط از پست شیشه های تلویزیون دیدمش.....
کاش می شد بیام یه روز
به اون مقام پاکتان
سلام بدم درود بگم
دلم می خاد گریه کنم
پای اون خرابه ها
اشک بریزم ناله کنم
کاش می شد دعام کنید
دعام کنید که زود بیام
زود بیام و با گریه هام حریمتون را بشورم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
همیشه اول مهر که می شد بچه ها خیلی خوشحال بودند از اینکه دوباره به مدرسه می رود دیروز هر بچه ای را که می دیدم دقیقه نودی بود و تازه یادش افتاده بود کیف و دفتر و کتاباش رو مرتب کند. هیچ کدام هم از اینکه می خواستند بروند مدرسه خوشحال نبودند! نمیدانم چرا با اینکه بعد از 3 ماه علافی! بالاخره درس خواندن شروع می شه و با وجود کیف نو و کفش نو کتاب دفترهای نو و... باید از اول مهر خیلی خوشحال بودند....
برعکس من همیشه مهر را دوست داشتم و از اومدنش خوشحال بودم ، امروز هم از صبح انرژی فوق العاده ای دارم که مهر آمد....
چند روز دیگر می خواهم بروم برای ثبت نام دانشگاهم ، اگه خدا بخواهد ما هم می خواهیم قاطی مرغا بشیم .
چند وقتی بود که فرصت نمی کردم بیام و خلاصه شرمنده رفقایی که بیادمان بودند شدیم اما از این به بعد زود زود میام....
زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ، گاه باید خندید بر غم بی پایان...
بعدالتحریر:
چند وقتی بود که به یادش بودم، هر سال که می رفتیم تهران خیلی دلم می خواست بریم خونشون اما نمی شد.... وقتی فهمیدم رفته دلم بدجوری گرفت خدا به خانواده اش صبر بده.
عمو حسن ، عمویی که عمویم نبود ، اما خیلی دوستش داشتم شاید بیشتر از عموهام.... خاطرات خوش بچگی با او و خانواده اش از یادم نمی رود هیچ وقت ...امروز بعد از ظهر خبر دادند که رفته دلم بدجوری گرفت... خدا بیامرزدش.
یک عالمه حرف داشتم برای گفتن ذوقم کور شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط اتنا قجری
|
آمد نوری از میان آسمان
آورد تو را با خود میان دامان
جبریل گفت که یا نبی بنه
اسم طفل را حسن ای مهربان
نکویی از او آور به دست
که اوست بهترین نیک در میان
سبز قبا ، رو نکو، حُسن او
بوسه ای بر دست او پرنیان
مهر را آورد به جهان در رمضان
گشت چهارمین از آن خاندان
چه مبارک سحری و فرخنده شبی
آن شب که تو آمدی به جهان
بی نام اندر وصف حال نکوی تو
افتاد به بی وزنی اندر روی تو
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط اتنا قجری
|
همیشه وقتی مشتاق آمدن یک چیزی هستم زود ازش رد می شم و نمی توانم بودنش را حس کنم . از اونجا که همیشه مشتاق آمدن رمضان بودم همیشه زود از دستش دادم! رمضان خیلی زود می گذرد در این ماه تیک تاک ساعت بیشتر از هر موقع دیگری رو مخم راه می ره و برایش نگرانم خیلی....
دیشب در اولین ساعت های آغاز ماه رمضان تصمیم گرفتم این بار این ماه عزیز را از دست ندهم ، حالا متوجه خیلی سخت بودن درک رمضان شده ام . واقعا چه کار باید بکنم که آخر رمضان خودم را جزو آن میلیون ، میلیون آدم هایی که شب عید فطر بخشیده می شوند بدانم و رحمت الهی شامل حالم بشود و عیدم واقعا عید باشد...
تصمیم گرفتم بنویسم تمام روزم را با تمام مشتقاتش این جوری شاید تا قبل از تمام شدن این ماه به نتیجه ای رسیده باشم!
در این میان سخن بزرگی همیشه در ذهنم هست که می گفت: مردم همه کارهایشان را برای ثواب انجام می دهند و متوجه این موضوع نیستند که اگر کاری نتیجه و هدفی داشته باشد همراه آن حتما ثواب هم می آید ولی اگر کاری تنها برای ثواب باشد ممکن هست ثوابش داده شود یا نشود ! در تمام کارهای عبادی و حتی غیر عبادی ، هدف مهمترین عامل هست . باید کارها را برای نتیجه اش انجام داد نه برای ثوابش.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط اتنا قجری
|